یک نعلبکی پر از سیب زمینی سرخ کرده و صدای شادی هر دوی ما. زیباترین صحنه کودکیام است که در خاطرم مانده. صدای شادی هر دوی ما، پدر و مادر، آشپزخانه گرم. چقدر خوب است پدر، چقدر خوب است مادر. و ما که گم شدهایم در هستی.
ای از تو آبستن چمن، ای از تو خندان باغها
بالا و پایین میروم خیابان انقلاب را. کیف گلیمیام بر رو دوشم تاب میخورد. میخواهم با هستی هماهنگ شوم.
خوش خرامان میروی، ای جان جان بی من مرو
ای حیات دوستان در بوستان بی من مرو
چقدر صنعت بد است. میخواهم در هستی گم شوم. نمیشود. کتابها رو بالا و پایین میکنم. بهتر نمیشود. بدتر میشود. گم نشدهام.
ای فلک بی من مگر و ای قمر بی من متاب
ای زمین بی من مروی و ای زمان بی من مرو
ساز میزنم که گم شوم. گم میشوم.
من طربم، طرب منم، زهره زند نوای من عشق میان عاشقان شیوه کند برای من
اما هر روز هشداری است که نگذارد گم شوم. هر روز نیرویی بیرونی به جنگ من آمده. چقدر خوب است آدم در هستی گم شود.
ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما؟
بخار قهوه گرم است. مثل بخار اتو. من و تو نشستهایم. دوست دارم گم بشوم با تو. گم بشوم در بودنام و نفهمم که هستم. به قهوه های تنهاییام فکر میکنم. سخت به نظر میآیند حالا.
ای دلبر و دلدار من، ای محرم و غمخوار من
گم میشوم و پیدا میشوم. تاب میخورم در این لعنتی.
با من صنما دل یک دله کن گر سر ننهم آنگه گله کن
هنوز هم خیابان انقلاب را تنها بالا و پایین میکنم. انقلاب خیابان تنهایی است. میشود تنها بود و نفهمید تنهایی را. میشود گم شد. برای چند ساعت گم شد.
مجنون شدهام از بهر خدا زان زلف خوشت، یک سلسله کن
دیگر خیابان انقلاب نیست. به هر دری باید زد تا گم شد. زندگی عریان است. قوانین استدلالی فشار میآورند. زندگی نمیخواهد گم شوی وقتی استدلال را بلد شدهای. زندگی میخواهد خفهات کند. میخواهد حذفت کند. نباید استدلال بدانی. خوشا به حال همه آنهایی که استدلال نمیدانند.
دیگرانت عشق میخوانند و من سلطان عشق ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی من مرو
چقدر خوب است جانماز مادرها. چقدر خوب است صدای دعای مادرها پای سجاده. لحظهایست که تو هم همراهش میتوانی گم شوی در هستی.
حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو دیوانه شو وآن در دل آتش درآ، پروانه شو، پروانه شو
چقدر خوب است صدای فریاد اتوی بخار. چقدر خوب است تصویر مادرها وقتی اتو میکشند و غرق در بخارند. چقدر دور است این تصویر از من. چقدر کودک من بی تصویر است. چقدر خوب است عکسهای کودکی. چقدر عکس خوب است.
ای عاشقان ای عاشقان، آنکس که بیند روی او
شوریده گردد عقل او، آشفته گردد خوی او
چقدر خوب است عکس.
به خدا کز غم عشقت نگریزم، نگریزم واگر از من طلبی جان، نستیزم، نستیزم
نظرات ()خیابان آذربایجان، ساعت هفت شب، در دل این همه ترافیک، دیدن یک دوست قدیمی در دفتر روزنامه همشهری فضای دلپذیری است. وقتی که از میان این همه هیاهو پرتاب میشوی به گوشهای از ابد.
مثل خواب بود و مدام این شعر در گوشم زنگ میزد:
وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل میآفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها میکشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم میچشید
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینیتر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو، نه آتش و نه گلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
نظرات ()افلاطون گفت:
- دنیا به دو بخش زمین و آسمان تقسیم شده
-خورشید، ماه و ستارهها سرشت یکسانی دارند که بر روی مدارهای سماوی میبخشند. (وحدت بخشیدن اجرام آسمانی و تمایز بخشیدن زمین)
- هر جرمی که در آسمان است به طور ذاتی میچرخد و زمین و هر چیزی که بر روی آن قرار دارد میل به ایستادن دارد. همانطور که هر جرم متحرکی بعد از مدتی میایستد.
این حرفها ممکن است خندهدار به نظر برسند اما افلاطون با همین تئوری قدرت پیشگویی حرکت اجرام آسمانی را با دقت یک هزارم داشت. سازگاری با تجربیات روزمره+ هماهنگی با اعتقادات مذهبی مردم+ قدرت پیشگویی. این سه فاکتور پشتوانهای قوی برای نظریه فیزیکی افلاطون بود.
در مقابل کوپرنیک خواهان وحدت بخشیدن زمین با دیگر سیارات بود. دیگر زمین مرکز عالم نبود و همراه با دیگر اجرام آسمانی به دور خورشید میچرخید. نظریهای گناهآلود که با تجربیات روزمره سازگار نبود، اما از بزرگترین انقلابهایی بود که در تاریخ فیزیک اتفاق افتاد.
زیبایی جملات و استلالهای "جوردانو برونو" در این زمینه بینهایت برایم جذاب است. کلمه به کلمهی این جملات ارزشمندند:
١- خورشید فقط یکی از ستارگان است و تمامی ستارهها خورشیدهایی هستند که در فاصله بسیار بسیار دوری از ما قرار گرفتهاند. (این جملات زمانی مطرح شد که زمین مرگز عالم بود و توسط خورشید گرم میشد. بهشت بالای سر ما در آسمان بود و ستارهگان سوراخهایی بودند که از طریق آنها نور بهشت به زمینیان میرسید!)
٢- اگر خورشید یک ستاره است، جهان بسیار بسیار بزرگتر از چیزی است که ما فکر میکنیم. پس بهشت نمیتواند بالای سر ما باشد.
٣-اگر همه ستارهها مشابه خورشید باشند، پس باید سیاراتی وجود داشته باشد که به دور آنها میچرخند و روی این سیارات انسانهای دیگری زندگی کنند.
۴- اگر سیارات و انسانهای دیگری وجود داشته باشند، مسیح باید برای ارشاد به همه سیارات رفته باشد، پس ظهور مسیح بر روی زمین واقعهای یکتا نبوده است! و الا انسانهای دیگر روی سیارات دیگر شانس رستگاری را از دست میدهند.
همین جملات برای دادگاه تفتیش عقاید کاتولیک کافی بود تا برونو را زنده در آتش بسوزاند. من فکر میکنم این استدلالهای برونو که نمونه تلاش بشریت برای فهمیدن است بینهایت زیبا هستند.خیلی سعی کردم زیبایی جملات برونو را در ترجمه حفظ کنم، ولی نشد! به همین خاطر برای لذت بردن بیشتر، سری بزنید به کتاب:
The trouble with physics, by Lee Smolin
http://en.wikipedia.org/wiki/Giordano_Bruno
http://fa.wikipedia.org/wiki/نیکلاس_کوپرنیک
http://www.thetroublewithphysics.com/
نظرات ()سرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم. تصویر نقاشی شده دختر ده سالهای روبرویم است. یورگن قطعاتی از باخ مینوازد و توبی، سگ موشرابی با قطعات باخ زوزه میکشد. دخترک ده ساله که حالا زنی هشتاد ساله است، با چند عکس در دست وارد اتاق میشود. در عکس زنی زیبا به ستونی تکیه داده. " اینجا برلین است"، اشاره به عکس میکند.
یورگن میپرسد نظرت راجع به بتهون چیه؟ میگویم چرا که نه! و اینبار افکار بتهون در اتاق جاری میشود.
فرشهای ایرانی کف اتاق را پر کردهاند. نقشهای ظریف و پیچ در پیج.
دوباره سرم را به پشتی تکیه میدهم و چشمانم را میبندم.
یورگن میگوید: تو از آن تیپ آدمهایی هستی که میخواهند همه چیز را اثبات کنند.
میگویم: این کابوس، ارمغان فیزیک در زندگیم است.
صدای زنگ در میآید. علی و لیبو برگشتهاند، توبی زوزه میکشد و به سمت در میرود. بوی غذای چینی از میان عکسهای جنگ جهانی و فرشهای ایرانی میگذرد و خانه را پر میکند.
نظرات ()دکارت میگوید، من فکر میکنم پس هستم، و بعد با استناد به این جمله به هستی ایمان میآورد، به بودن!
چرا دکارت به این نتیجه رسید که فکر میکند؟ تعریفش از فکر کردن چه بود؟ چرا فکر نکرد که موجودیتش، تنها افکار ذهنی آدم دیگری است؟ یک داستاننویس که او و همه افکارش را در ذهنش خلق کرده؟
چرا به این نتیجه نرسید که ما و دنیا و تمام این اتفاقات، تنها و تنها یک برنامه کامپیوتری هستیم، که تمام داستان تکامل داروین حاصل یک ژنتیک الگوریتم ساده کامپیوتری است که اجرا شده است و خوداصلاحگر است، که همه این قصههای وجود و عدم وجود بازی با کلمات است، که سرنوشت انسان غمانگیزترین سرنوشت در میان تمام موجودات زنده است.
یقین یک فیلسوف از کجا میآید؟
نظرات ()چشمهایم را میبندم. از لحظه اول مرور میکنم. موقعی که بابا پشت شیشه ایستاده. میپرم و محکم بغلش میکنم. حرفهایی را که در راه خانه میزنیم در خیالم تکرار میکنم. رسیدیم به خیابان پارک، سمت راست و بعد اولین کوچه سمت چپ. بغل مامان میپرم. زهره خوابآلود از اتاقش بیرون میآید.
لیستم را برمیدارم. سوغاتیها را مرور میکنم. استرس دارم.
چشمهایم را میبندم. شب شده و همه دور هم جمع شدهایم.
دوباره لیستم را برمیدارم. جاهایی که باید حتما سر بزنم را مرور میکنم. بیست و هفت سال در شهری پر از حادثه زندگی کنی و خوب نبینیاش! پشیمانم.
دوباره چشمهایم را میبندم. دوباره مرور میکنم. از موقعی که بابا پشت شیشه ایستاده.
نظرات ()من فکر میکنم، اگر انسان اولیه، شانس دیدن انسان امروزی را داشت، چیزی که او را بیشتر از واقعه قدم گذاشتن انسان به ماه محسور میکرد، تبدیل دستههای دهتایی و صدتایی اعداد که روزی بر دیوار غارها نقاشی کرده بود به زبان عجیبی پر از علائم عجیب انتگرال و دیفرانسیل و دیورژانس و ... بود.
نقاشیهای مدرنی که دنیا را بر روی کاغذ پیشگویی میکنند.
نظرات ()