راهواره اولین نمایشگاه عکس دوستی قدیمی است، بعد از سالها شاگردی در فلسفه و هنر. نگاه نسل امروز بر تمام تفاوتها و نادیدهها. دمی از بعدازظهر گرم مرداد ماه را در هوای اندیشهای جوان بگذرانید.
هوا گرم، سی و دو درجه با بیست و پنج درصد رطوبت. منتظر مترویی ایستادهام که به سمت فرودگاه میرود. پشت سرم روی نردهها ساقههای جوان یک نوع پیچک دلبری میکند. یاد خانه مادربزرگم میافتم. ساقههای جوان را میخورم. روزهای نوجوانیام مرور میشود. زنی خیره نگاهم میکند. سفر حس عجیبی با خودش میآورد. انگار که مجبورت میکند همه چیز را مرور کنی. زمانی که برای کنکور درس میخواندم، وبلاگ دانشجوی ایرانی را میخواندم که به فاصله سیصد کیلومتری از همسرش در کانادا زندگی میکرد. خاطراتش برایم جذاب بود. فارغ از این خیال که روزی این خاطرات در زندگی من هم تکرار میشود. دیشب به علی میگفتم هیچوقت فکر نمیکردم برای دیدن هم زیر این برج قرار بگذاریم. مناظرات بوهر- انیشتین قسمت درخشانی از فلسفه علم است. بوهر فریفته معادلات کوانتومی و انیشتین در جستجوی جهان حقیقی پنهان شده در پس معادلات کوانتوم بود. مناظرهها به سه دوره پیش از انقلاب کوانتومی و پس از انقلاب کوانتومی تقسیم میشوند. پس از کشف کوانتومی بودن نور توسط پلانک، انیشتین بر بازنویسی فیزیک قایل بود و فوتون را صورتی حقیقی ورای معادلات و اعداد میدانست. اگرچه بوهر باقی عمرش را صرف کوانتوم کرد اما در ابتدا از بزرگترین مخالفان تعبیر فوتونی بود. در میانه ١٩٢٠ انقلاب کوانتومی به رهبری انیشتین و بوهر به وقوع پیوست. ولی در طی هفت سال انیشتین شکهای زیادی بر نظریه وارد کرد تا اینکه در سال ١٩٢٧ این شکها به ترس تبدیل شد: هنوز پشت پرده مکانبک کوانتومی ناشناخته است. مناظرات بوهر- انیشتین قصه تولد مکانیک کوانتومی است. نگاهی به مناظرات لذتتان را از مکانیک کوانتومی چند برابر میکند. http://en.wikipedia.org/wiki/Bohr–Einstein_debates The Science and Life of Albert Einstein, Oxford University Press, Oxford, 1982 تا زمانیکه تنها ابزار ما چکش است، همه مسالهها مثل میخ به نظر میآیند. کتاب از به چالش کشیدن واقعیت آغاز میشود و ابزار آدمی برای شناخت آن: "آیا واقعیتی که در اطرافمان میبینیم، مجموعهای است از اتفاقات و قوانین بیربط، رندوم و اتفاقی یا اینکه ریسمانی مشترک وجود دارد که همه چیز از آن نشأت میگیرد؟ از ابتدای تاریخ تمدن، کنجکاوترین ذهنها سعی در دنبال کردن این ریسمان داشتهاند: با ارتباط دادن یا مالش سنگ با سنگ یا چوب با چوب و خلق آتش. با ارتباط دادن افتادن سیب از درخت و مدار سیارات به هم و توانایی سفر به ماه. با ارتباط دادن دانشمان از مولکولها و مهندسی و تلاش برای افزایش طول عمر انسان. ... پس تلاشمان برای مرتبط کردن پدیدهها به یکدیگر همیشه سودمند بوده است." کتاب سپس به روش شناسی مذهب و علم برای یافتن واقعیت میپردازد : "مذهبی یا غیرمذهبی بودن مهم نیست، همه ما به یک سوال مشترک میرسیم که با روشی مشابه به دنبال حل آن هستیم. لودویگ فویرباخ، فیلسوف آلمانی میگوید: انسان ابتدا به طور اتفاقی و غیر عمد خدا را در تخیلش خلق کرد، سپس خدا به طور عمدی و اختیاری انسان را در تصورش خلق کرد." انسان واقعیت را خلق میکند و سپس از واقعیت برای توصیف خودش استفاده میکند. پس از این مقدمه ، کتاب به نحو دلپذیری سعی در توصیف واقعیت به وسیله اطلاعات کوانتومی دارد. زبان کتاب ساده و گیراست، لازم نیست فیزیکپیشه باشید تا از آن لذت ببرید. فقط کافی است سری بزنید به: "Decoding Reality, the universe as quantum information" by: Vlatko Vedral Oxford Unniversity Press, 2010 شروع میکنم به خواندن. خیلی سخت جلو میرود کتاب. انگار که از مهرجویی ادبیات دیگری میشناسم. جملات انگار که بیقاعدهاند. شکه شدهام. به هر زحمتی که هست ادامه میدهم. کم کم آدمهای فیلمهای مهرجویی پیدایشان میشود. اما اینبار هامون سرگشته داستان فرق کرده است. صفحه صد، کم کم سرو کله منصور داوری پیدایش میشود. "تنها راهش این بود که دکتر را پیدا کنم. منصور داوری را که بعضیها دکتر صدایش میکردند و اگر امکانش باشه در خانهاش تلپ بشم... و فکر میکنم که چه خوب بود که اگر آدم میتوانست مدام در یک حالت، یک حالت خوشی آرام، مستی بیدلهره، بیاضطراب، بیدغدغه و حتی بهتر از همه بیزمان حرکت کند یا اصلا حرکت نکند. در یک خلسه هوشمندانه لذتبخش... جایی که در آن آگاهی- لااقل نسبت به امور پیش پاافتاده روزمره- کاملا ته کشیده و بنابراین هیچگونه پرسشی هم در کار نیست، از اینکه چیبهچی است و چرا باید آنطور باشد که هست، چرا انسان صاحب اراده و عاطفه است..." هامون بازهم سرگشته است. اما اینبار دنیایش انگار که فرق کرده.جوان است و از نیروی حسادتش در عجب است. انگار متولد دهه شصت است که در بیستسالگیاش هامون دیده و سرگشته شده. علی عابدینیاش مدرن است و زود در هم میشکند. منصور داوری میمیرد. در جاده چالوس، بعد از اینکه با اتوبوسی شاخ به شاخ میشود. و سلیم قصه هنوز به دنبال معجزه است. "رفته رفته اتومبیل میرمیرانی را دیدم، از یک زاویه بالا که در درههای کوهستانی هزار دره راه چالوس، توی مه غلیظ یکدست سفید میراند. با سرعت. موزیکش هم به هواست. و من از آن بالا آن را میبینم و بعد میبینم که چگونه سر پیچ به سرعت میخواهداز کامیون بزرگی جلو بزند که فرمان از دستش لیز میخورد و اتومبیل تو هوا پرواز میکند..." صحنه آشنایی است. یا این یکی: "و حالا این جنیفر خشمگین انتقامجو،نفس نفس زنان تفنگ را بالا میگیرد و هیکل ریز گری آن سوی صخرهها و روی تخته سنگ نرم و برآمده را نشانه میگیرد و ماشه را میچکاند. تتق..." در سرم صدای خسرو شکیبایی عزیز زنگ میزند: مهشید! هامون هامون تویی؟ آقای.... و صدای شلیک. هامون قصه حسادت میکند و قصه میبافد: "با گستاخی و بلاهت معمول میگویم روی تو هم کار کرده؟ بلافاصله فریاد میزند خفه شو احمق گه!" انگار که هامون به مهشید میگوید:" تو رو هم خریده ؟...." آدمهای هامون رژه میروند. خاله نعمت و بقیه. اما اینبار معشوق با مهندس پولدار قزمیتی که از لسآنجلس بعد از پانزده سال دربهدری به ایران آمده ازدواج میکند و هامون قصه اینبار نه در دریا که با قرصهای آرامبخش به خاموشی میرود و نجات دهندهاش نه علی عابدینی، که خانوادهاش هستند. و تازه شروع به سیر میکند در کاشان و مشهداردهال و رکنآباد و .... کتاب عجیبی است. هم دوستش ندارم و هم دارم. سلیم واقعی است. جوان طبقه متوسط. عاشق ولی سرگشته. سر به بیابان میگذارد برای سرگشتگیاش. همه چیزش را میبازد. انگار که مهرجویی میخواهد در تمام کتاب فریاد بزند، فریاد! اما زیبایی فریادهایش در هامون، لیلا،سارا، بانو و ... دلچسبتر است. سری بزنید به کتاب: "به خاطر یک فیلم بلند لعنتی"- داریوش مهرجویی
با دوچرخه به تاخت میرود، دنیای سرعت است، نباید ببازد. بیرمق رکاب میزنم. گلهای زرد وحشی یعنی کوه، یعنی خارج از شهر یعنی زمانی که فرار کردهای از همه مسئولیتهایت. حالا این گلها اینجا که عشوهگری میکنند مرا میبرند به حال و هوای فرار. نه، امروز روز کار نیست. من امروز آدم کار نیستم. با سگش قدم صبحگاهی میزند. هرچند قدم باید صبر کند تا سگ ادرار کند. حوصله میکند. یکی دیگر به تاخت میتازد. کار، رقابت، قدرت، همه و همه منتظرش هستند و من همچنان بیرمق رکاب میزنم. میچپم تو دفتر. در را میبندم. اولین کار در یک روز کاری تعطیل چک کردن فیس بوک است! دویست نفر دوست منتظر حرکت جدیدم هستند. یک لینک نامجو شیر میکنم. ده نفر لایک میزنند و کامنت میگذارند. کمترشان از دوستهای قدیمیاند. از آنهایی که خاطرهها با هم رقم زدهایم. بیشتر دوستان دوروزهاند که بعد از سلام و آشنایی اولین کارشان اضافه کردن اسم در فیس بوک است. دوستان دو روزهام بیشتر هوایم را دارند. مدام پروفایلم را زیر و رو میکنند و واکنش نشان میدهند. پای عکسهایم به فینگیلیش یک بوس کشدار مینویسند و ابراز احساسات میکنند. اما برای دوستان قدیمیام انگار که خاطرهام. روی دیوار یکی از قدیمیها مینویسم، کجایی؟ خیلی چاکریم! چند دقیقه بعد جواب میرسد: ببخشید من روابط اجتماعیام رو کم کردم، حوصله مردم رو ندارم. به هرحال خوشحال شدم خبری ازت شنیدم. چند دقیقه بعد اخبار خوش و بشش رو فیسبوک مخابره میشود. دنیای گندی است. مدام مخابره میشوی. در لعنتی باز میشود و همکارم میآید تو. بساطم رو جمع میکنم و در حالت خلسه سایت شرکتها رو زیر و رو میکنم تا یک پیتزوی مناسب لیزر پیدا کنم. گلهای زرد وحشی از پنجره اتاقم دلبری میکنند. هوای کوه میآید. هوای شرقی شدن و دنیا را به مسخره گرفتن. هوای توجیه همه کارهای انجام نداده. هوای حرفهای قشنگ بیکاربرد. ایمیلام را چک میکنم. خبر رسیده دود سیاه هفته بعد برای حسابکشی به بخش ما میآید. لعنتی! همه به جنب و جوش افتادهاند و شروع به عددسازی و رسم نمودار. سرعت، سرعت. چطوره متحول بشم؟! از این مدلهای سیر در عرش ترسو، ترسو، ترسو! چرا نمیتونی متحول بشی، همه چیز رو ول کنی، مرتاض بشی، شاعر بشی، نقاش بشی. ترسو، ترسو، ترسو! به همه آدمهای شجاع فکر میکنم، هیچ کدامشان در بیست و هشت سالگی متحول شدهاند؟ او گفت: "مبارزهات را در خانهات بگذار. مردمانت را پشت سرت رها کن." سعی کرد از بالای عینک مطالعهاش چهرهی مرا مطالعه کند. " چیزی فهمیدی پسر! تو به دانشگاه نمیروی تا فرهیخته و بافرهنگ بشوی. تو به آنجا میروی تا آموزش ببینی. آنها به تو آموزش میدهند که چیزی را که نیاز نداری، بخواهی. آنها تو را آموزش میدهند که کلمات را دستکاری کنی تا تو هیچوقت، هیچچیز را متوجه نشوی. آنها تو را آموزش میدهند که همه چیزهایی را که میدانی به راحتی فراموش کنی. آنها تو را خیلی خوب اموزش میدهند، تو کمکم حرفهای آنها را دربارهی فرصتهای برابر، روشهای آمریکایی و همهی این چیزها، باور میکنی. آنها مقامی در گوشهی یک اداره به تو میدهند و تو را به مجالس پرزرق و برق دعوت میکنند و به تو میگویند که تو مایه ی افتخار مبارزات هستی. و درست زمانی که شروع به بهرهبرداری از دانستههایت میکنی، آنها غل و زنجیری را آشکار ساخته و اجازه میدهند تو بفهمی که ممکن است خوب آموزش دیده باشی، یا یک کاکا سیاه حقوق بگیر خوب باشی، اما تو یک کاکاسیاه هستی، فقط همین!" اینها قسمتی از کتاب "رویاهای پدرم" اثر باراک اوباما است. کتاب، اثری خواندنی است، نه فقط به این خاطر که اوباما امروز سیاهپوست دورگهای است که بر یکی از قدرتمندترین صندلیهای دنیا تکیه زده استٰ بلکه به این خاطر که مرور دلنشینی بر فراز و نشیبهای زندگی یگ سیاهپوست آمریکایی دارد. کتاب قبل از انتخاب اوباما به عنوان رئیس جمهور آمریکا نوشته شده است. من ترجمه "ریتو بحری" را خواندم، که البته خیلی دلنشین نبود و بارها مجبور شدم به اصل کتاب مراجعه کنم. امیدوارم از صداقت کتاب لذت ببرید.
